وقتي نيستي نگاهم دست خالي به چشمانم باز مي گردد
وقتي نيستي دلم به ياد غربتش مي گريد..
وقتي نيستي خانه پر مي شود از فضاي بي كسي...
وقتي نيستي فراموش مي كنم كه من هستم...
وقتي رفتي يادم آمد كه به تو نگفتم:
" دوستت دارم "
فاطمه....

اين متن نوشته خودمه
بجز خط اول
خيلي وقته حوصله اپ كردن نداشتم
اما وقتي اومدم نظرا رو خوندم ديدم چند نفري هنو طرفدار دارم اميدوار شدم
مرسي كيا
يا علي
دختری بودکه کسی را دوست نداشت، یعنی می گفت ندارد،
اما خیلی ها دوستش داشتند.
او هم می دانست ولی قبول نداشت.
می خواست کسی دوستش داشته باشد که کسی باشد.
شاید خیلی از انها بودند اما برای او نه!
شخصی موضوع را فهمیده بود!و وارد زندگیش شد. دختر اسمش را نمی
اما فکر می کرد اسمش اسم زیبایی باشد.
مدت ها گذشت
، دختر کم کم به صدای 'آن' عادت کرد، شاید هم دوستش داشت.
'آن' نقاب داشت، اما دختر نمی دانست. اگر هم می دانست 'آن' نقابش را بر نمی داشت. نقابش زیبا بود. نقابی بر همه وجودش.
دختر کم کم به 'آن' نزدیک می شد. و هرچه نزدیکتر می شد بیشتر درون نقاب را می دید! درونش آتش بود.
آتش، یا هر چیزی که در 'آن' بود - در پشت نقابش - به دختر هم سرایت کرد. 'آن' دستور داشت که دستوری را زیر پا بگذارد! دختر باید با 'آن' یکی می شد...
آتش کم کم تمام وجود دختر را گرفت! اما هر چه می گذشت آتش درون نقاب 'آن' کم سو تر و کم سو ترمی شد.
دختر برگشت. پر از آتش! داغ داغ! می سوزاند. هر چه بود را می سوزاند! 'آن' از دختر ترسید. خواست فرار کند!
اما ماموریتش چه می شود؟! آخرین راه را امتحان کرد، نقابش را کنار زد. می خواست آتش پشت نقابش با تمام قدرت بر داغی دختر غلبه کند! آخر جنس داغی دختر متفاوت بود!
نقابش را که کنار زد، یخ کرد! سردش شد! از تعجب بود یا ترس؟! نمی دانست. دختر نزدیک شده بود، فرق کرده بود!
زمزمه های دختر در گوشش بود. نفس دختر به صورتش می خورد و این داشت آتشش می زد! نمی توانست باور کند که دارد از آتش دختر می سوزد. این شکست بود!
احساسضعف می کرد، می خواست بماند، اما باید می رفت! برای مجازات خودش!
در ماموریتش شکست خورده بود! آتش دختر خاموش نمی شد! با این حال این آتشی نبود که بایدباشد!
اصلا آتش نبود! نمی دانم! اما داغ بود، خیلی داغ تر از آتش....'آن' باید می رفت. دور می شد، شاید هم فرار!...هم خوشحالی، هم درماندگی! هم ترس، هم شوق! آتشش زده بود!
دختر ، 'شیطان' را عاشق کرده بود
.
.
ابر در زمزمه ی باران خندید
و صدای نفسی آمد و گفت:
من به دنبال شقایق رفتم و تو را گم کردم
من به دنبال نفس نیست شدم
در پس ابر کبود
زیر پای باران
با صدای بلبل
محو و نابود شدم
من اقاقی خواستم !من ترنم خواستم!
ولی افسوس نفس کم بود و هوس افزونتر
آه دریا تو چرا می جوشی؟؟؟
تو که در خود همه را می بلعی
و کسی نیست که با تو نرود تا به کویر!
آنچنان بیرحمی که من عاشق دریا از تو سخت بی زارم
من دگر عطر تورا دوست ندارم
پرش موج تو را دوست ندارم
من فقط عاشق باران هستم
عاشق ریزش اشک غم در دیده ی گریان هستم
آه باز هم آسمان آبی شد
و خیالت نیز در فراموشی یاد درختان کویر دفن شدند
و پرنده خواند از تو
از تو ای ناجی و سلطان دلم
من چه گویم به تو تا بر گردی
من خیال پر پرواز تو را در کنار نفس چشمانت می دیدم
ولی از بند دهانم چز سکوت تیره چیزی حاصل نبود
من چه گویم به تو تا بر گردی
تا که در کلبه غم
در کنار پنجره ی احساس نسیم
پشت آن پیچک یاس
آه باز قلبم نالید:
من چرا تنهایم
فاطمه...
.
.
.
میرم...
میرم
تا تو آروم شبها چشمات بسته شه
دیوار اتاقت از عکسم خسته شه
میرم
تا بارون من و یاد تو نندازه
میرم یه جای تازه
...........
میرم
با چشمای خیس و قلبی بیگناه
میرم
حتی نمی ندازی به من یک نگاه
هر جا میرم اما بازم یاد تو می افتم
اینو به همه گفتم
........
میرم
جای من اینجا نیست
عشق تو زیبا نیست
رویا نیست
میرم
جایی که دریا نیست
اسم تو رو ماه نیست
غوغا نیست
.......
کاش می شد تا ببینی من اینجا چه تنهام
وقتی که تو نباشی به هم می ریزه دنیام
اینجا کسی نیست با چشمای نازو روشن
بی تو چه غریبم من
.......
از هر جا رد میشم میاد عکست رو به روم
سوخته تو آتیش عکست شهر آرزوم
دارم آروم ژآروم مرگ و به جون می خرم
دیدی چی اومد سرم؟؟؟؟
میرم.....
رسید آنچه نباید می رسید!
آنچه را که روزی انتظارش را داشتم
تقصیر تو نبود سردی تو از سردی روزگار بود
سردی تو ازآمدن برف زمستانی بود
سردی تو از نماندن بهار بود
می دانم... می دانم که زین پس تو چگونه خواهی زیست
می دانم که دلگیری
می دانم که رنجوری
خسته ای پریشانی
اما من را تحمل ماندن نیست
خسته ام خسته تر از تمام خسته های دنیا
شکوه و عظمت عشقت مرا خسته کرد
مهربانی بی حد و اندازه ات مرا دلگیر کرد
نتوانستم برایت عاشق ترین باشم
نتوانستم برایت بهترین باشم
بگذار راحتر بگویم عشق تو بزرگ بود و من کوچک
من لایق بزرگواری تو نبودم
اگر نمی توانم بگذرم
اگر نمی توانم بمانم
اگر حرفهایم خرد کننده بود
اگر شکستی
فقط و فقط دلیلش تو بودی و عشق پاکت
نمی توانم تو را بازیچه احساسم کنم
نمی توانم برای تو همچون بازیگری که باشم که در
صفحه مات زندگیم نقش بازی کنم
من کم آوردم
آنقدر کوچکم که نمی توانم عظمتت را ببینم
چشمانم تو را نمی بیند
آنقدر ضعیفم که نمی توانم در برابر بازی زندگیم پیروز شوم
تو بالاتری
تو بهترینی
اگر نیستم!
اگر تمام شدم!
اگر رفتم و نماندم!
برای این است که عشق را نمی فهمم
تمام حرف من این است:
دوستت ندارم
.
.
وقت رفتن نمی خوام ببینمت
می دونم ببینمت کم میارم
اگر یک لحظه فقط نگام کنی
دلمو پشت سرم جا می زارم
اگه خونسرد نگام به دل نگیر
دل تو یه روز ازم خسته میشه
اگه اسممو فقط صدا کنی
راه فتن واسه من بسته میشه
وقت رفتن نباید گریه کنی
اینجوری دلم برات تنگ نمی شه
می دونم هر جای دنیا که باشم
تو دلم عشق تو کمرنگ نمی شه
فاطمه...
.
.
.
امروز به بن بست خاطراتت رسیدم
خاطرات زیبای با هم بودن
وتو ...و تو چه ناباورانه تنهایم گذاشتی
در یک شب غم گرفته پاییز
پایان خاطرات بهاری دل من
همراه با کوله باری از پشیمانی
پشیمانی از ساده بودن دل من
اه از دل من.....
برایم پاک بودی چون باران پاییزی
زیبا بودی چون گل اقاقی
من صداقت عشق و مهربانی را در چشمان تو خواندم
اما...
اما نفهمیدم و ندانستم که چشمها نیز دروغ می گویند
باور ندارم هنوز هم باور ندارم
سال هاست باور نکرده ام
باور اینکه تو رفتی و من ماندم
خاطره ها جه زود فراموش می شوند
اما از ذهن ما محو نمی شوند
تو آن خاطره بودی که هیچ گاه تا ابدیت از ذهنم پاک نخواهی شد
امروز....
پس از گذشت سال ها
به این باور رسیدم که من نیز باید بروم
من نیز باید به جمع مسافران زمان بپیوندم
ای سفر کرده از خاطرم
این مسافر خسته دل زندگی را با تو خواست
.................اما !تو نماندی
فاطمه
میان بودن و نبودن
میان هستن و نیستن
ناتوانی خویش را نظاره می کنم
پشت دیوار خودخواهی خویش بذری است
که اگر به آن آب دهم خواهد رویید
و من رستن خویش را به انتظار نشسته ام
یک نفر به من گفت:
رفتن رسیدن است
می دانم !
از مرز خواب هم خواهم گذشت
و به روشنایی و آفتاب
سلامی دوباره خواهم داد
تو میان بودن و نبودن
میان هستن ونیستن
فاصله ایست
که تنها حضور تو آن را پر خواهد کرد
پایان
آن روز که آغاز راه بود
رسیدن چه نزدیک می شود
و حال من در میانه راه به پایان رسیده ام.
....فاطمه....

"بنام الله"
...."تورا با لهجه ی گلهای نیلوفر صدا کردم"....
.
.
.
تو رفتی بی انکه خواسته باشم
تو رفتی و زود بود این جدایی
اما ! حالا که نیستی
یاد
خاطراتت
تصویر بی حرکتت در قاب چشمانم
همه و همه
یا دگاری از توست
دوستت دارم بهترین عمو
"بعد از رفتنت هیچکس رو مثل تو ندیدم
اخه تو نظیر نداشتی
بهترین آفریده ی خدا بودی
دوست دارم عمو
چند روز دیگه سالگرد رفتنته
۲۲ سال.....
چقدر سخت گذشت
با اندوه
با حسرت"
یاد شعر قیصر امین پور افتادم که میگه:
حسرت همیشگی...
حرفهای ما هنوز نا تمام
تا نگاه می کنی:
وقت رفتن است
باز همان حکایت همیشگی
پیش از انکه با خبر شوی
لحظه ی عظیمت تو ناگذیر می شود
آه ... ای دریغ
و ای حسرت همیشگی
نا گهان !!!
...."چقدر زود دیر می شود"....

فاطمه...
به اخترها
به مهتاب دل شبها
همه راز دلم گفتم
به اخترهای شب گفتم
شما شبها نشان عشق من بودید
چه شبهایی شما با من سحر کردید
که وقت خواب خوابیدم
تورا در خواب خود دیدم
صدایت نازک و لرزان
ز آینده سخن می گفت
که آیا می رود امروز فرداها
رسد آنروز تا دستت بگیرم من؟
جوابم بود تنها این
نمی دانم.....نمی دانم

تنها کسی مرا می رنجاند
که همیشه سعی می کنم از من نرنجد
...
...
...
لحظه ی قشنگیه وقتی با تمام وجود می شنوی
آغاز سال ۱۳۸۶
عید شما پیش پیش مبارک
فاطمه....
دوست دارم......
دوست دارم آغاز شوم
دوست دارم چون قطره باران بر بام هر خانه اي ببارم
تا از راز مردمان آن خانه سر درآورم
اين كار مرا به حساب كنجكاوي نگذار!!!!
دوست دارم با غم تك تك آنها مأ نوس شوم
تا بتوانم تسكيني بر درد وزخم مانده بر قلبشان باشم
دوست دارم پرواز كنم
دوست دارم در اوج بميرم
اما !... نه.. تاب دوري از تو را ندارم
دوست دارم اشكهاي روي گونه ات باشم
چون مي دانم كه هر قطره اشك تو تاوان سخت انتظار است
دوست دارم براي لحظه اي از خود دور باشم
و همچون قاصدك كنار پنجره ي اطاقت ظاهر بشوم
وتورا ببينم كه چگونه بي تابي
دوست دارم گريه هايت را با من تقسيم كني
اما نه... تحمل گريه هايت را ندارم
دوست دارم خنده هايت را با من تقسيم كني
اما! خنده هايت آنقدر كمند كه بي انصافيست اگر
نيمي از آن را براي خود بدانم

دوست دارم براي لحظه اي جاي تو باشم
جاي غم هايت كه چيني هر چند كوچك در پيشانيت نقاشي كرده
جاي اشكهايت باشم كه سرخي چشمانت رابه دنبال دارد
مي دانم كه نمي توانم پاداش آن همه درد و رنج و دوريت را پاسخ گويم
اما ! شايد با نوشتن كلمات تكراري و عبارتي هر چند نادرست بتوانم
آرامش بر فلب خسته ات باشم كه همچون درياي طوفاني
گاه و بي گاه امواج خود را بر ساحل براي جستجوي آرامش ابدي راهي ميكنم
مي خواهم آن ساحل باشم كه موج هاي بر افروخته ي جانت را درخود مي بلعد
آيا مرا مي پذيري؟

فاطمه....
میان مهربانی تو و دل خویش مردد مانده ام
همیشه همین گونه بوده است همیشه چیزی بین دستها و خورشید
پاها و جاده ها چشمها و پنجره فاصله می اندازد
هر شب خواب می بینم لبخند هایت به پایان رسیده اند و من مثل یک
پرنده ی سرما زده در قفسی کوچک گرفتار شده ام و صدایم را از یاد برده ام
هر شب خواب می بینم دریا ها از زمین جدا می شوند ابرها در کوچه ها راه می روند میوه ها
به درختان دشنام می دهند و پرنده ها با بالهایشان قهر می کنند
دیشب خواب دیدم چشمهایت با من خداحافظی کردند و تو دفتر هایم را بر دروازه ی شهر
آویزان کرده ای آسمان روی پلک هایم نشست و من در چاهی عمیق سقوط کردم
در این سفر تاریک و ناگزیر در این سفر چند هزار ساله هیچ کس برایم آواز نخواهد خواند
دیشب خواب دیدم تمام دیوارها بین من و تو ایستاده اند و من در جستجوی روزنه ای هراسان
به این سو و آن سو می دوم علف تبلی مرا به سرو نشان می دهد آنها از من روی بر می گردانند
و من چون ارابه ای شکسته از نفس می افتم
میان مهربانی تو و دل خویش ایستاده ام
کاش دل نباشد و نگاه تو بی مضایقه بر من بتابد
کاش دنیا نباشد و تو همچنان باشی و در نی های خسته ی شور بدمی
اگر شب پره ای را برای شفاعت به نزد تو بفرستم
تیرگی هایم را در رنگین کمان مهرت محو خواهی کرد؟
اگر قول بدهم که تا قیامت مانند ستاره ها باشم مرا خواهی بخشید؟
کاش دیروز های خود را در نامعلوم ترین جای کائنات دفن کنم
کاش می توانستم با کودکی که قرار است فردا به دنیا بیاید
به روی تو چشم می گشودم
.
.
.
کوله بار سفرت رفت و نگاهم رابرد
نه تو دگر هستی! نه خیالی !
که در آن دلخوشی ام سبز شود
سایه می داند که به دنبال نگاهی نگرانتر از ابر سخت سرگردانم
هیچ کس گم شده ام را نشناخت
تا شبی
رایحه نابی
خبر آورد
کسی در راه است
چشمی از درد و دلم آگاه است.
فاطمه...
.jpg)

ای بابا گویا سو ء تفاهم شده
بابا جون این مطلب به قول شما عاشقانه رو واسه یکی از بچه ها اپ کردم
بی خیال من شید
من رو چه به عاشقی
مال این حرفا نیستم
هنوز زوده که بخوام عاشق بشم
برا دوستم دعا کنید
همین!
یا علی